متخصص ارتودنسیclose
حکایت نجات وزیر نیکوکار به خاطر صداقت و پاکى
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم


تعداد بازدید : 198
نویسنده پیام
admin
آفلاین



ارسال‌ها: 244
عضویت: 16 /11 /1391
شناسه یاهو:
تشکر کرده: 19
تشکر شده: 37
حکایت نجات وزیر نیکوکار به خاطر صداقت و پاکى


حکایت نجات وزیر نیکوکار به خاطر صداقت و پاکى

پادشاه دیار زوزن (حدود نیشابور) وزیرى پاک سرشت، بزرگوار و نیک محضر داشت که هنگام ملاقات به همگان خدمت مى کرد و در غیاب اشخاص، از آنها به نیکى یاد مى نمود. از قضا روزى کارى از او سر زد که مورد خشم شاه قرار گرفت و اموال او به تاوان خون دیگرى مصادره کرد و او را کیفر نمود و در زندان بازداشت کرد.

سرهنگ هاى شاه و مامورین زندان، که سابقه خوشى از آن وزیر داشتند، آزار رسانى به او را روا ندانستند و نسبت به او که در زندان بود مهربانى مى کردند.

صلح با دشمن اگر خواهى هرگه که تو را

در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن

سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را

سخنش تلخ نخواهى دهنش شیرین کن

شاه، وزیر را جریمه کرده بود. او مقدارى از آن را که توان داشت، پرداخت و به خاطر باقیمانده جریمه، در زندان ماند.

یکى از شاهان اطراف، براى آن وزیر پاک سرشت در آن هنگام که در زندان بود، محرمانه و مخفیانه نامه اى نوشت که در آن چنین پیام داده بود:

شاهان آنجا از تو که شخص ارجمند هستى، قدردانى نکردند و تو را تحقیر نمودند، اگر نظر عزیمت به سوى ما توجه کند، تمام سعى خود را براى جلب رضایت و خشنودى تو به کار گیریم. بزرگان این کشور به دیدار تو نیازمندند و در انتظار پاسخ نامه مى باشند.

وزیر بزرگوار، هوشمندانه با مساله برخورد کرد. با توجه به خطرهاى نهایى، بى گدار به آب نزد. همان دم با کمال اختیار در پشت آن نامه مطلبى را نوشت و به سوى فرستنده نامه فرستاد.

از قضا یکى از وابستگان شاه، از ماجرا آگاه شد و به شاه گفت: فلان کس ‍ را که زندانى نموده اى با شاهان اطراف، نامه نگارى دارد.

شاه خشمگین شد، فرمان داد بی درنگ پیک نامه را دستگیر کردند، و نامه وزیر زندانى را از او گرفتند، که چنین نوشته بود:

حست ظن بزرگان بیشتر از اندازه کمالات ما است. بزرگوارى شما در حق من و پذیرش دعوت شما براى من امکان ندارد. از این رو که من پرورده نعمت این خاندان (پادشاه زوزن ) هستم، به خاطر اندکى دگرگونى و خشم، نباید نسبت به ولى نعمت، بى وفایى نمود، چنانکه گفته اند:

آن را که به جاى تو است هر دم کرمى

عذرش بنه ار کند به عمرى ستمى

شاه، حق شناسى وزیر را پسندید، او را آزاد کرد و جایزه و نعمت براى او فرستاد و از او عذر خواهى کرد که خطا کردم که تو را بدون گناه آزردم.

وزیر گفت : اى مولا و سرور من! بنده خود را نسبت به شما خطاکار نمى دانم. تقدیر الهى بود که کار ناپسندى از من سر زد، تو شایسته آن هستى که بر اساس نعمت هاى پیشین و حقوقى که بر عهده من دارى، همچنان مرا از الطاف خود بهرمند سازى، چنانکه فرزانگان گفته اند:

گر گزندت رسد ز خلق مرنج

که نه راحت رسد ز خلق نه رنج

از خدا دان خلاف دشمن و دوست

کین دل هر دو در تصرف اوست

گرچه تیر از کمان همى گذرد

از کماندار بیند اهل خرد
تو رو داشتم ، ولی خواب بودم ...
جمعه 09 فروردین 1392 - 16:29
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش



تازه سازي پاسخ ها



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش :
صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما | طراح


این قالب توسط سایت روزیکس طراحی شده است و هر گونه پاک کردن لینک طراح پیگرد قانونی دارد !